از اینهاگذشته، چرا دست چپِ او، چنین خاصیّتی ندارد؟! بالاخره آن روز که به خدمتش رسیدم و فرصتی دست داد، همین سئوال را مطرح کردم. پلک هایش را برای لحظاتی با رضایت بر هم نهاد، لبخندی بر لبان میهمان کرد، آخرین قورت چایی را بالا کشید و
در حالی که داشت استکان را بر زمین می گذاشت، شروع کرد به تعر یف کردن: - چند روزی بود که بد جوری مریض بودم و افتاده بودم رویِ تخت بیمارستان و روز به روز هم داشت حالم بدتر و وخیم تر می شد. درد، همه ی وجودم را تسخیرکرده و امانم را بُریده بود. دیگر بی طاقت شده بودم، مخصوصاً که چند شب نتوانسته بودم قبل از اذان صبح در کنار ضریح آقایم امام رضا علیه السلام حاضر شوم و آقا را زیارت کنم. دلم شکست. همانطورکه بر روی تخت دراز کشیده بودم، به زحمت بلند شدم و رو به سمتِ حرم آقا نشستم و عرض کردم: «آقا جان! چهل سال است که هر شب، قبل از اذان صبح می آیم پشت در حرمت، در حالی که هنوز درهای حرمت بسته است و همان پشت درهای بسته می ایستم و نماز شب می خوانم. هیچ وقت هم این برنامه را ترک نکرده ام حتی در سردترین و پر برف ترین شب های زمستان وگرم ترین و غیرقابل تحمّل ترین شب های تابستان! همیشه اوّلین کسی بوده ام که پا در درون حریم حرمت می گذاشته است. امّا حالا چند روز است که این توفیق از من سلب شده است. نه این که فکرکنی دلم نمی خواهد به پابوست بیایم، نه، ولی با این وضع مریضی که نمی توانم. حالا دیگر نوبت شما است. ببینم برایم چه کار می کنید...» هنوز حرفهایم به آخر نرسیده بود که ناگاه دیدم در داخل یک بُستان زیبا، معطّر و پر از گل و بُلبُلم! تختی زیبا، مرصّع و مزیّن در درون باغ بود و دور تا دورش را گل های زیبا، رنگارنگ و متنوّع احا طه
کرده بودند.آقا، امام رضا علیه السلام هم نشسته بودند بر روی آن و من هم در کنارش بودم.آن وقت آقا دست بردند و ازگل های اطراف خود، یک دسته گل چیدند و بی آن که کلمه ای حرف بزنند،آن را همراه با نگاهی سرشار از لطف و محبّت به من دادند. من هم که مات و مبهوت جمال دل آرای آقا و فضای بهشت گونه ی آن باغ شده بودم، بی آنکه بتوانم کلمه ای حرف بزنم و یا حتی تشکّرکنم، دست راستم را دراز کردم وگل ها را از دست مبارک آقا گرفتم و ناگاه همه چیز از نظرم ناپدید شد. دیدم دوباره بر روی تخت بیمارستان هستم و همه ی وجودم دارد درد می کند. ناخودآگاه دستم را گذاشتم بر روی قسمتی که بیشتر درد می کرد، بلافاصله درد ساکت شد. دستم را بر روی بخش دیگری از بدنم که گذاشتم متوجه شدم درد آنجا هم از بین رفت. بر هر کجای بدنم که دست می گذاشتم خوب می شد، خوبِ خوب. همه ی آثار بیماری هم از بین می رفت. خوشحال شدم و در پوستم نمی گنجیدم. رفتم دستم را بر روی بدن یک بیمار دیگر که داشت از درد می نالید، امتحان کردم. بلافاصله ناله اش متوقّف شد و بیماری اش از بین رفت. دست به بدن هر بیماری می کشیدم خوب می شد، حتی بیماران سرطانی! .

منبع:كتاب كرامات امام رضا(ع)